تبليغاتX

ترانه های خیالی

 ذره به ذر ه، ســـــکوت  میخــوره حرفامو باز...

لحظه به لحظه،  بغضی میشکندم این نـــماز...

دست به دســـــــت میدم اینهمه قصه و حرف

پای به پـــــای مـــــــــیرم تا ته کوچـــــــهء راز...

پلک به پلک ، خـــــــیره  هر مژه با نگاهـــــــــی

خط خطی های دیوار ، سیمه و کوک این ساز...

جرعه به جــــــرعه ، انگار  حــــــــرص نگاه مونده

تکه به تکه در یــــــــاد  پنجـــــــــره و در باز...

قطره به قطره ، گونه  خیــــــــــس میشه از ترانه

صفحه به صفـــــــحه چرخید شعر الـــــــههء ناز...

 

دریا

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:26 توسط اعظم شادکام |


 

hearts of lovers are awake at night...

they reach together in darkness and light...

when they walk in the light light of moon

nothing is more beautiful than this sight...

 

دریا

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 7:57 توسط اعظم شادکام |



نکنه یه وقت رو لبا ترانه ای نباشه

برای موندن دیگه بهانه ای نباشه


نکنه یه روز عشق و شور توی دلا بمیره

هیچکی سراغی دیگه از عاشقا نگیره


نکنه یه شب خستگی چشم و رو عشق ببنده

غم بیاد و به عاشق از ته دل بخنده


نکنه که محکوم عشق ، در زندونش وا بشه

بره در و دیوار قلب ، بمونه و تنها بشه


نکنه یه وقت قصه ای اخرش بشه جدایی

رفوزه بشه عاشقی توی  نمرهء نهایی


نکنه بشه دیر دیر ، عشق بره یه وقت دور دور

غصه ها بیاد جا بشه جای شادی و عشق و شور

 
نکنه یه شب یا یه روز ...نکنه  یه وقت ...نه نگو

نمیخوام خراب شه برام با نکنه ها ، ارزو...

 

دریا
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 4:1 توسط اعظم شادکام |


 

میشه...

 

شـبا که اسمــــونا ، پر از ستـــــاره میشه

تکثیرشون تو چشما ، انگار دوباره میشه

 

میشه غزل خوند و باز ، قلبا رو پیوسته کرد

ماه و ستاره ها رو ، عاشق و دلبســـته کرد

 

میشه دلا رو بردش تا کهکشـــون های دور

برا ستاره چیدن ، از موی شب بافت یه تور

 

میشه دلا رو اون قدر نزدیکِ هم نشوندش

که تا ته قلبا رو از تــــوی چشمـا خوندش

 

میشه تو نور مهتاب نشست و رویا رو دید

بیدار نشست تا سحر طـــــلوع فردا رو دید

 

میشه یواشکی شب ، ازاد بشه قلب و عشق

جای سکوت زنجیر  ، فریاد بشه قلب و عشق 

 

                                                  اعظم شادکام

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:7 توسط اعظم شادکام |


شب شب و دسته دسته

غزل غزل ترانه

موجای پر تلاطم

شعرای عاشقانه...عاشقانه...عاشقانه...

نم نم و نم نشستن

رو گونه مثل شبنم

گرمی عشق و مستی

تب تب و تب دمادم...دمادم...دمادم...

سرخی چشم عاشق

شب تا سحر نبسته

ازش تو جام معشوق

می می و می نشسته...نشسته...نشسته...

 شعر شبای بیدار

شعر همیشه خسته

اهن و سنگ و شیشه

دل دل و دل شکسته...شکسته...شکسته...

روی لب سحر گاه

یه عالمه ترانه

برا دلای عاشق

غم غم و غم بهانه...بهانه...بهانه...

نشستن تو مهتاب

با قلبای تپنده

جای غمای دنیا

دم دم و دم یه خنده...خنده...خنده...

نیمه شبا و شب تاب

یه دنیای مثالی

صدای ساز عاشق

ترانه ای خیالی...خیالی...خیالی...

 

                                       دریا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 3:44 توسط اعظم شادکام |


مگر عشق و میشه هرگز  با تعداد و رقم سنجید؟

مگر رنگ محبت رو   میشه با بیش و کم سنجید؟

محبت رنگ بی رنگش  بازم پر رنگه پر رنگه

شرف داره به اهنگی  که تنها اسمش اهنگه

اگر حتی کلک بازا  بخوان  عشق و کنن منحل

توی هر قصه ای اخر  محبت رتبشه اول

نمی دونن تو این دنیا   که سوختن اخرش عشقه

اگر عشق و بسوزونن  بازم خاکسترش عشقه

 

                                                    دریا

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:36 توسط اعظم شادکام |


 

ادما ! تو غربتامون ، تا کجا باید سفر کرد؟

چه قد از خَمای جاده ، توی بی کسی گذر کرد؟

چرا هر کدومی تنها ، غما رو بغل گرفتیم

توی این دو روز دنیا ، زهر و از عسل گرفتیم

انگاری که مه گرفته ، جاده های روشنایی

 میشه با فقط یه لبخند ، شد شروع اشنایی

 واسه چی باید سبک کرد، کوله بار خاطرات و ؟

روی اسبای غرور کرد ، بازیای کیش و مات و ؟

اگه در جا بنشینیم ، نمیشه رسید به جایی

بخدا باید پری زد ، توی هر حال و هوایی

میشه با حس غریبی ، دل ادما بلرزه

میشه از دوری دلها ، از نبودنا بترسه

انگاری که مه گرفته ، جاده های روشنایی

 میشه با فقط یه لبخند ، شد شروع اشنایی

 

 دریا

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:7 توسط اعظم شادکام |


 

میون درّهء غربت ، صِدات کردم که برگشتش

دلم خوش بود   بنام عشق ،به این رفت و به برگشتش

دویدم بشنوم عشقو ، خیالم بود نمی بازم

ولی انگار صِدام قبلا ، از اونجا رفته بود بازم

نمی دونم که سهمم از ، تموم قصه  چی بوده

که قلبم اونهمه مدت ، مسیر عشق و پیموده

اگر اون خونه که ساختم ، تو ذهنم ریخت و ویرون شد

اگر درد و غم دنیا ، به دور از امن و درمون شد

  شکستم ساکت و اروم ،  میون ریزش اوار

کجا عشقای توخالی ، کجا این عشق معنی دار

میون شعلهء اتش ، عجیبه حال خندیدن

عجیبه از گُر شعله ، سرانگشتی نفهمیدن

تو قلب سرد یه دریا ، کیا اتشفشان دیدن

قشنگه تو بلور یخ ، نهانی شعله  تفتیدن

 

                                                                              دریا

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:26 توسط اعظم شادکام |


غروب که قلب خورشید ، تو سایه ها میگیره

حس عجیبی از اون ، ترانه ها میگیره

شبا که ماه می پوشه چادر مهتابش رو

از چشای هر عاشق می پرونه خوابش رو

اون شبا فکر دریا هزار تا موج میزنه

گاهی یه موج اروم گاهی تا اوج میزنه

شبا تو چشم دریا یه اسمون ستارس

همراه سوسواشون پلک زدن دوبارس

می گن خدا به دریا وفور نعمت داده

به هر یه دونه موجش عالمی قدرت داده

می گن چیزی تو دنیا اون کم نداره اصلا

تو موج خنده غرقه اون غم نداره اصلا

شاید هزار و یک شب قصه بخونه دریا

فرقی نداره اما این جا باشه یا اون جا

ماه رو که دیدی شب ها مسافرا رو یاد کن

مرور خاطرات عاشقا رو زیاد کن

 

 

.........................................................

 

یک روز می ایی که دیگر خبری از عشق نیست

ان قدر دیر که دیگر اثری از عشق نیست

خانه خاموش و شب و بغض و سکوت

بر سر راهی و دیگر گذری از عشق نیست

 

                                                                       دریا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:47 توسط اعظم شادکام |


به رب نازم که نامش بر زبان است

سراغازی به حرف عاشقان است

اگر بینی که دریا گاهی ارام

گهی اشفته تر در این زمان است

نشستم بشنوم هر لحظه حرفی

سخنهایی که بر قلبم گران است

چو می بینم بسی در اشتباهند

سکوت گاه و بیگاهم از ان است

ببین این رسم دنیا را ز مردم

که اینسان غرق شک هم این و ان است

نفهمیدند مقصودم ز دنیا

نه این افکار بی نام و نشان است

 

دریا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:19 توسط اعظم شادکام |


خداوندا ! چه دنیای عجیبی است

چه دنیای پر از نقش و غریبی است

که هر تن بر تنش جلدی کشیده

بجز رب ، کَس درونش را ندیده

به نام این و ان در تاخت هستند

و شاد و گه غمین از باخت هستند

گهی این امتیاز بازی اش بیست

گهی می گردد از میدان گم و نیست

حیات و فکر و روح مردمان را

دل و احساس و قلب این و ان را

بکرده مایه تفریح و شادی

و یا سرمایه اش بسیار عادی

محکت می کنند چون از جوانب

برای بازی انان مناسب

اگر هم ساده باشی مثل دفتر

برای کار انانی چه بهتر

تو یا همبازی و هم ریشه گردی

وگرنه لعبت و بازیچه گردی

ندارد شق دیگر پس همین است

همین است اینکه دنیا غرق کین است

همین است اینکه هر انسان به فرصت

پی پول است و شهرت هست و قدرت

همین است این بیازد دست و چنگش

به خون ان بدون عار و ننگش

ندارد لطف و خوبی جا در این کوی

محبت پاره گشته از همین موی

نه این در فکر ان است و نه ان این

نه این وقعی نهد بر ان غمگین

ادامه دارد...................

 

دریا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:58 توسط اعظم شادکام |


این روزها حالم عجیب و دیدنی است

قصهء درد دلم بشنیدنی است

این روزها صدها گل از اندوه و اشک

از درون هر دو چشمم چیدنی است

این روزها از هر تن و هر کوی و شخص

حال و احوالم فقط پرسیدنی است

این روزها مانند هر دیوانه ای

حرف و اعمالم فقط خندیدنی است

این روزها احساس غربت در تنم

بی نیاز از گفتن و فهمیدنی است

این روزها ریش است و زخمی قلب و روح

تار و پودش نخ نخ و ریسیدنی است

این روزها ابر درونم تار تار

در هوای گریه و باریدنی است

این روزها از دور و نزدیک و کنار

هر نگاه ممتدم پاییدنی است

 

این روزها...................................

 

                                         دریا

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 6:7 توسط اعظم شادکام |


رنج زمانه دیده و زخم زمانه خورده ام

از غم و غصه در درون خسته و دل فسرده ام

خنده به روی چهره و غصه بسی درون دل

شبیه زندگان ولی بدون روح و مرده ام

پر شده کاسهء تنم از سخنان این و ان

بغض زمانه را چنین به اندرون فشرده ام

هر چه تحملم فزون سخت ترم بسر زنند

صرفه به جز ریز و درشت از همگان نبرده ام

خنده اگر کنم اگر، گریه به هر سخن چه سود

طعنه زنندم که به صد نفر دلم سپرده ام

به جز تو ای خدا دگر کسی نداند این که شب

تا به سحر برای خلق چه ذکرها شمرده ام

 

دریا

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:42 توسط اعظم شادکام |


اگر دیوونگی اینه ، منم انسان دیوونه

منم انسان دیوونه اگر دیوونگی اینه

اگر بو کردن پونه به شاخک های پروانه

به شاخکهای پروانه اگر بوییدن پونه

اگر رفتن به میخونه بجای کنج این خونه

بجای کنج این خونه اگر رفتن به میخونه

اگر در کنج ویرونه زدن فریاد مستونه

زدن فریاد مستونه اگر در کنج ویرونه

اگر از بهر شکرونه زدن یک جام و پیمونه

زدن یک جام و پیمونه اگر از بهر شکرونه

اگر دیوونگی اینه ، منم انسان دیوونه

منم انسان دیوونه اگر دیوونگی اینه

که عاقل مرد فرزانه ز دیوونه چه می دونه

چه می دونه ز دیوونه بگو هر مرد فرزانه

 

دریا

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:52 توسط اعظم شادکام |


ناله نمی زنم ز بس داد کشیده خسته ام

جز سخنان بی عمل حرف شنیده خسته ام

 

ناله نمی زنم که این ناله به جایی نرسد

بس که ز این و ان به جان رنج خریده خسته ام

 

ناله نمی زنم که چون غزال پا شکسته ام

بس که ز چشم سیهم شیر رمیده خسته ام

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:54 توسط اعظم شادکام |


میون گریه خندیدن  نبوده کار اسونی

نمی دونن چقدر سخته میون گریه خندونی

بذار تا حرف خیلیها نمک باشه روی زخمم

چه فرقی می کنه وقتی نباشم فکر درمونی

 

                                          دریا

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:45 توسط اعظم شادکام |


درسته بغض سنگینی مسیر گریمو بسته

غرور سخت و سنگینم هنوز یک ذره نشکسته

درسته ساکت و سردم مث کوه یخی اما

نذاشتم شاد بشه هیشکی از این غمهای سربسته

درسته قلب غمگینم شده کارش غزل گفتن

ولی کی دیده که دریا بشه از جزر و مد خسته

دریا

خرداد۸۷

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 3:23 توسط اعظم شادکام |


سلام

امشب با اولین ترانه ام به سبک و سیاقی غیر از انچه تا به حال

از اشعارم خوانده اید بروز می شوم....اما قبل از ان لازم می دانم

به چند نکته اشاره کنم....تمام ترانه هایی که در اینجا می خوانید

همانی هستند که می بینید...و ابدا نه نیاز به تفسیر دارند نه

قابل تفسیرند....عامیانه و همه فهم هستند...پس برداشت نادرستی نداشته

باشید....و نکته بعدی اینکه اینها تنها ترانه هستند...و لزومی ندارد واقعیت

داشته باشند...یعنی لزومی ندارد انکه می سراید از عشق ، لزوما عاشق

باشد یا بوده باشد...!!!!می توانید انها را ترانه های خیالی بمانید...!!!

 

ترانه خیال ۱

 

دو چشم پر فریب تو دیگه اهنربایی نیست

شدیم قطبای همنامی که کارش جز جدایی نیست

مگو تو غربت چشمات اسیر عشق و شبگردم

مگو زندون قلبت رو امیدی بر رهایی نیست

مکن بازی برام دیگه که خیلی وقته می دونم

درون قلب صدرنگت به غیر از بی وفایی نیست

حقیقت رفته از یادت مگو رنگت فقط عشقه

که این ها رنگ نیرنگه به جز رنگی کذایی نیست

برای امتحان دادن دیگه دیره دیگه دیره

مجال و فرصتی دیگه به این ثلث نهایی نیست

منم شیرین شبهایی که تنهایی رها کردی

بذار تا بشکنه احساس اگر عشقی خدایی نیست

 

دریا

شهریور ۱۳۸۶

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 2:31 توسط اعظم شادکام |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1387

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387



پیوندها

فهرست تمام وبلاگهایی که دارم:
از گذر گل تا دل 1...
از گذر گل تا دل 2...
خلوت دل...
دور از همگان...
قانون من...
ترانه های خیالی...
کاملا ازاد و راحت...
میخواد بشه میخواد نشه...
کمی دقیقتر...
کلیدم...
روزمره ها...
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin